خرید بک لینک
باورت میشه؟ هر وقت دلم میگیره چت های تلگراممون رو باز میکنم و یه بار مرور میکنم. خوشحال میشم، ذوق زده میشم، عاشق میشم، غمگین میشم و خلاصه یه بار دیگه باهات زندگی میکنم.الان ۲۵ سالت شده!!! چقدر جذابه ۲۵ سالگیت. چقدر تو خوب بودی که بدون کوچکترین ارتباط، هنوز به قوت باقی مونده خاطرت تو ذهنم.خیلی دلم برات تنگ شده. خیلی. خیلی خیلی زیاد منظورمه.ولی به این نتیجه رسیدم که از تو فقط یه دونه بوده و هست، و احمق تر از من هم نبوده و نیست و نخواهد بود! چه به موقع فهمیدم!!!صدتا بوس از نقطه نقطه ی صورتت... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 4:16

نمیدونی چقدر دلم میخواد باهات حرف میزدم، فقط حرف، چند دقیقه، با تن صدای منحصربفردت.میدونی که با آدمهای دیگه هم رابطه دارم، حتی بعضا عمیق،ولی باید اعتراف کنم. جای خالی تو رو توی جونم هیچکس و هیچ چیز پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:30

سلام
دیدنت واقعا تجربه شدیدیه. خیلی سخته که تو صورتت نگاه کنم، عطرت باشه، تنت باشه،
ولی حتی اجازه نگاه غیرمتعارف هم به خودم ندم. (در حالیکه دوس دارم توی فشار بغلم تجزیه ت کنم)

نمیدونم اسم حس و حالم رو چی بذارم:
جنون
امید واهی
عقده
حماقت
مهم نیست البته، اصلا هیچ کدوم از حرفهای توی این وبلاگ مهم نیست دیگه.
وقتی تمام حسم رو مجبورم تایپ کنم، واقعا دیگه هیچی مهم نیست.

شاید تو اون روز GGB باید میکشتمت. البته اینطوری هم امیدم میشد:
"آن وعده دیدار فراسوی پیکرها"

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 14:34

داشتم به این فکر میکردم که اگه گزینه ای رو که انتخاب کردم رو انتخاب نمی کردم، الان دنیا چه شکلی بود؟!

الان کجا بودم؟ الان کجا بودی؟ آخرین پیاممون به هم دیگه بازم دوم شخص جمع بود یا مفرد؟

بیخیال،
زندگی خوب و خوشحالی داشته باشی، Murph...

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 0:41

مبارکه سمانه خانم!
ایشالا خوشبخت شی!
خوشحالم که خوشحالی...

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 0:38

سلام،

امیدوارم تو این دقیقه ها، اوج لذت رو بچشی.

خیلی حرف دارم که بزنم، یه عالمه توضیح برای اتفاقات، ولی خب...

خدمتمو تموم کردم، دوست داشتم تو این لحظه، تو رو با اون بوی عطر لعنتیت که هنوز هم عاشقشم، محکم تو بغلم فشار میدادم. (فکرش هم شدیدا لذت بخشه!!!)

خوشحال و خوشبخت باشی همیشه. ایشالا مامان بشی!

Good night, Murphy!

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 0:38

سلام خانم تورلیدرامیدوارم حالت خوب باشه. حال من تقریبا خیلی خوبه :D . شرایط جدید برام خوب شروع شده. دارم اونطوری زندگی میکنم که دلم میخواد. تو یگان جایی دارم که خیلی ها حسودی میکنن و دلشون میخواد پایین بکشن منو، ولی یه لینک هایی به بالادستی ها دارم که تا به امروز جامو محکم کرده. کمتر از بقیه کار میکنم و اعتبارم بیشتر از بقیه ست. تو پادگان که راه میرم انگار تو سعدی راه میرم، همه از اینور اونور سلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:52

بهزاد سلام دلم برات تنگ شده.زیاد.... فردا اخرین امتحانمه. فک کنم تموم بشه یکم حالم بهتر میشه! یعنی امید وارم که بشه.... تو پست قبلیت حرف بد زدی، نوشتی قول میدم از یادت برم، خواستم بگم بهم توهیین نکن لطفا با این حرفا. از خودت برام بگو، از روزات و شبات، از چایی خوردنات، سر دردت بهتر شده؟ تا میتونی منو از خودت بیخبر نذار لظفا راستی.... اسم وبلاگ رو هم برام رمز گشایی کن لطفا + نوشته شده در چهارشنبهادامه مطلب

برچسب: آخرین,خرداد, نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:59

عشق که فقط دوست دارم و بوسه و حرفهای قشنگ نیست...

تو هرچی دلت میخواد بگو، دندم نرم، چشمم کور، باید بشنوم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۰۸ساعت 10:1 توسط Nicole |

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:59

سلامی به بلندای روزهای ندیدنت... میدونی که دارم میرم آموزشی. آموزشیم پادگان نیرو زمینیه، تهران. میگن زیاد هم بد نیست. بهتر از سیستان و مرز عراقه. ولی خب پادگان ارتشه دیگه... اگه بتونم کار خوبی حین خدمت جور کنم دیگه برنمیگردم زنجان. حالم از این شهر و آدماش به هم میخوره. و اما تو...یاد روزهایی می افتم که سر تو توی بغلم بود و با موهات عشقبازی میکردم.با همین خاطره زندگی خواهم کرد.من همیشه فکر میکردم عادامه مطلب

برچسب: مرداد, نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:59

متاسفم بخاطر نبودنم شاید نفهمی چقد حالم خرابه، چقد مقاومت کردم و با خودم جنگیدم که زنگ نزنم،ولی زدم! دیشب کلی تو پیجت موندم،نوشتم و پاک کردم همش، فکر میکردم داری حس میکنی گریه هامو، تو گروه انجمن شروع به نوشتن کردم که یه وقت شک نکنی، فک نکنی حالم خرابه! ولی الان خودم دارم برات میگم...... تو اخرین پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:31

دوست ندارم حالِ بدِ تو رو ببینم عزیزم. حالت خوب باشه. هر وقت دلت خواست هم میتونی بهم زنگ یا اس ام اس بزنی. نذار نبودن من درگیرت کنه. من فکر میکردم میشه یهویی و یک دفعه ای همه چیز رو تموم کرد. ولی اشتباه میکردم. بهتره آروم آروم پیش بریم تا فشار به هیچکدوممون نیاد. سر درد من به خاطر گریه هاییه که شب قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:31

Just a few hours remaining....

and I miss you so much...

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

and the hour came... I'm so happy for having you beside myself for a few months...we met at the end of fall,we coect in the coldness of winter,we flamed the love with the blossoms of Spring,andwe will quench our hearts with the summer rain of tears... What a fantastic year! No matter where we areادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

I miss you very much...
Please write something...
I beg you..

tell me how are you

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

صفحه بندی